تبليغاتX
land of the love

land of the love

عاقبت دو عاشق و يك معشوق در ملل مختلف

توي ژاپن: جوان اولي از عشق جوان دومي نسبت به دختر محبوبش متاثر ميشه و خودکشي مي کنه جوان دومي هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگين ميشه که خودکشي مي کنه بعدش براي دختر ژاپني هم چاره اي جزخودکشي نيست .

توي اسپانيا: مرد اولي توي دوئل ، مرد دومي رو از پاي در مياره و با زن محبوبش به آمريکاي جنوبي فرار مي کنن .

توي انگلستان: دو تا عاشق با کمال خونسردي حل قضيه رو به يه شرط بندي توي مسابقه اسب سواري موکول مي کنن اسب هر کدوم برنده شد ، معشوق مال اون ميشه .

توي فرانسه: خيلي کم می شه که کار به جاهاي باريک بکشه دو تا مرد با همديگه توافق مي کنن که خانم مدتي مال اولي ومدتي مال دومي باشه .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 12:21  توسط رضا  | 

پيغام ويژه مدير

سلام

به اطلاع همه بازديدكنندگان محترم ميرساند اين وبلاگ قصد دارد تا بر اساس كاري جديد به همه شما كمك و خدمت نمايد بر همين اساس در بخش موضوعات بخشي در نظر گرفته شده به نام :

                                  (((((((((((((تبليغات دوستانه)))))))))))))

كه ما در آنجا براي هر دوستي كه بخواهد تبليغ در باره وبلاگش خواهيم نمود البته ما فقط براي كساني تبليغ خواهيم كرد كه براي ما (مطلب - عكس - يا هر چيز ديگري ) ارسال كنند و ما آن را با

                           (((((ذكر نام خودشان به نمايش خواهيم گذاشت)))))

نحوه تبليغ: نحوه ي تبليغ به اين صورت است كه شما پس از اينكه مطلبي براي ما در بخش نظرات ارسال كرديد  بايد توضيح مختصري در مورد وبلاگ خود بدهيد تا ما آن را با

  (((((( ذكر نام شما  و ذكر آدرس وب شما و ذكر توضيحات آن در بخش تبليغات دوستانه بگذاريم))))))

البته شايد خيلي از دوستان وبلاگهاي پر بازديدي داشته باشند ونياز به اين كار نباشد اما ما اين كار را به آنها هم پيش نهاد مي كنيم چو تبليغ مجاني آن هم در وبلاگي كه خدا را شكر روز به روز بر مخاطبين آن افزوده مي شوند كاري بسيار عاقلانه است

 در صورت تمايل اين امكان فوق العاده وب ما رو براي دوستانتون هم بيان كنيد چو در صورت بيشتر شدن بازديد ما قطعا بازديد از وبلاگهاي شما عزيزان نيز باروشي كه ما به كار گرفته ايم افزايش خواهد يافت

با تشكر رضا مدير وبلاگ

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 9:51  توسط رضا  | 

اس ام اس هاي عاشقانه

اگه حلقه عشق زيباست حلقه دوستي از وفاست روزگارم در نبودنت بي صفاست

                                       *****************

آندم كه با تو باشم يكسال هست روزي    واندم كه بي تو باشم يك لحظه هست سالي

                                       *****************

اين پيام تقديم به كسي كه نامش در بهار من يادش در انديشه من عشقش در قلب من وديدارش آرزوي من است

                                       ‌*****************

مي دوني پليس در به در دنبالته آخه اثر انگشتت روي يك قلب شكسته پيدا شده

                                       *****************

امروز كسي محرم اصرار كسي نيست          ما تجربه كرديم كسي يار كسي نيست

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 8:9  توسط رضا  | 

پيغام ويژه مدير

سلام و صدهزار تشكر از شما بازديدكنندگان گرامي بدين وسيله از همه شما كمال تشكر را به عمل مي آورم من به شخصه اگر مي دونستم خاطراتم بعد از پنج روز اين همه بازديد كننده پيدا مي كنه دفتر خاطراتم رو حتما به چاپ مي رساندم

من با توجه به افزايش آمار بازديد وبلاگ و با تكيه به اينكه اين امر در آينده ادامه پيدا خواهد كرد از تمامي كساني كه مطلب جالب وخواندني دارند و وبلاگ آنها از بازديد مناسبي برخوردار نيست دعوت مي كنم تا مطالب خودشون رو در بخش نظرات براي من ارسال كنند تا به نام خود آنها وبا بيان آدرس وب آنها در وبلاگ به نمايش در بياد و براي آنها هم تبليغي شده باشد تاشايد به اين ترتيب از حسن برخورد شما تشكري به عمل آيد در ضمن  هرچيزي(قالب وبلاگ - عكس و والپيپر- شعر - داستان - اس ام اس- خاطره - كدهاي جاوا يا هر چيز ديگري كه لازمه كار شما عزيزان است)  در ضمينه وبلاگهاي عاشقانه يا حتي ساير وبلاگ نويسان  لازم دارند فقط كافي است در بخش نظرات بيان كنيد

با تشكر رضا مدير وبلاگ

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 14:51  توسط رضا  | 

وايسا دنيا من مي خوام پياده شم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 9:33  توسط رضا  | 

دلتنگيهاي من (قسمت دوم)

فردا صبح طلوع خورشيد رو كه ديدم بجاي اينكه به يك روز پر از اميد فكر كنم توي دلم خالي شد اونم دلايل زيادي داشت مثلا نمي دونستم اصلا اگه قضيه رو براي دوستم تعريف كنم قبول مي كنه يا نه يا مثلا اون منظورم دختري كه عاشقش شدم اصلا از من و قيافم و تيپم چه مي دونم هر چيز ديگه اي خوشش مياد و مي پسنده يا نه اون روز ( ۱۸ يا ۱۹ آبان پارسال) توي مسير بين خونه تا همون فلكه ي خراب شده به هيچ چيز غير از همين ها فكر نمي كردم اصلا نمي تونستم فكر كنم اون روز شايد اولين روزي بود كه بجز دغدغه درس خوند داشتم به سمت مدرسه مي رفتم توي اون لحظات اصلا يادم نبود كه براي رفتن به مدرسه از خونه اومدم بيرون داخل همين اوضاع و احوال پريشان بودم كه ديدم واي خدا جون يك خيابون ديگه بيشتر تا همون مكان لعنتي نمونده و من خودم رو براي هيچ كاري آماده نكرده بودم براي گفتن اين مطالب به دوستم براي رو برو شدن با اون دختره كه ديگه الان تمام زندگيمه خلاصه براي هيچي آمادگي نداشتم نمي دونم چرا روز قبلش و همون روز مسائل و اتفاقات اينقدر سريع رخ مي داد احساس مي كردم زمان با سرعت دوبل در حال حركت و اين ساعت زندگي منه كه كند حركت مي كنه توي اون شرايط كاري جز دل رو زدن به دريا نمي تونستم كنم و به خدا توكل كردم و بقييه مسير رو طي كردم تا رسيدم به فلكه چون من اون روز يكم زود راه افتاده بودم بايد منتظر مي شدم دوستانم بيان بعد حدود ۵ دقيقه همشون اومدند من همون اول بدون مقدمه رفتم سراغ ايمان(همون دوستيم كه دنبال دختره بود) آخه بيشتر از اين نمي تونستم صبر كنم ديگه داشت قلبم از اضطراب مي تركيد -الان هم كه بعد از يك سال دارم خاطراتش رو مي نويسم رنگم پريده وقلبم تند تند مي زنه - نمي دونم اصلا چي بهش گفتم خودم نفهميدم فقط چشمام رو بستم ومنتظر يك جواب خيلي تند بودم كه يك دفعه گفت : "جون ايمان راست مي گي مبارك باشه داداش خودمون برات رديفش مي كنيم غصه ي چي رو خوردي " اين حرف رو كه زد تا ۵ دقيقه فقط داشتم ماچش مي كردم  اصلا توقع همچين برخوردي رو نداشتم  اين ديگه آخر معرفت بود (دوست انتخاب كردن رو ياد بگيريد) بعدش سريع باهاشون خداحافظي كردم رفتن جايي كه سرويس دخترا ميومد واي تازه بد بختي اصلي اينجا بود يك لحظه احساس ضعف كردم و مي خواستم برگردم خونه در مقابلش احساس كوچكي مي كردم اونم كي مني كه همه براي مشكلاتشون از من كمك مي خواستند خلاصه به هر بدبختي اي بود خودم رو سر پا نگه داشتم تا پياده بشه اون روز اون اتوبوس مثل ارابه مرگ بود براي من هر دختري كه پياده مي شد فكر كنم يكسال از عمرم كم مي شد تا اينكه يك دفعه ديدم خودش پياده شد بازم همون اتفاق ديروز افتاد ولي اين بار شديد تر به خودم گفتم رضا براي امروز بسه ديگه ديديش خوب بريم  باز انگار يكي از تو وجودم صدا ميزد خره كجا اين همه صبر كردي براي اينكه پياده شدنش از سرويس رو ببيني برو دنبالش تا بدونه دنبال اوني حداقل ديوونه تمام اين الهامات دروني رو بذاريد يك طرف اولين تجربه من بدبخت هم روش و اينكه مدرستون داره دير مي شه به علاوه يك فرشته كه داره از جلوتون عبور مي كنه هر كدوم از شما خواننده هاي عزيز اگه بوديد قطعا سكته رو زده بودي از شدت استرس خوب بگذريم من توي اون شرايط گيج شده بودم اگه ميرفتم دنبالش كه خوب حداقل يك نيم ساعتي دير به مدرسه مي رسيدم اگه نمي رفتم هم كه بازم از فردا همين اتفاق مي افتاد دلم رو زدم به دريا و رفتم دنبالش تا دم در مدرسشون موقعي كه مي خواست وارد مدرسه بشه وقتي برگشت ديد من هم تا اونجا اومدم بهم يك نگاه معني دار كرد و يك پوسخند كوچولو زد وبا دوستانش رفت داخل مدرسه من توي اون لحظه فكر مي كردم توي آسمون هام يا اينكه يك رويا است دستم رو گذاشتم روي قلبم ديدم داره منفجر مي شه دستم رو برداشتم گذاشتم روي پيشانيم قكر كنم اندازه ۴۷ درجه اي داغ شده بودم اين شرايط  و حالات واسترس همراه اون رو فقط افرادي كه عاشق شده باشند مي تونن درك كنند ولاغير حالا ديگه مدرسه برام شده بود يك زندان فكر رفتن به مدرسه عذابم مي داد فكر اينكه بري و ۶ يا ۸ ساعت يك مشت اراجيف بريزند تو مغزت كه به هيچ دردي نمي خوره چه مي دونم اين تقسيم ميوزه اين ميتوزه اين سنگ اكاسيت اون كوفت اون درده واقعا نگرشم به درس وكلاس بعد از يك روز ۱۸۰ درجه عوض شده بود به هر فلاكتي بود رفتم مدرسه با همه گوشه وكنايه اي كه معاونمون براي دير رفتن بهم زد صبر كردم و هيچي نگفتم اون روز از درس هيچي نمي فهميدم وفقط منتظر زنگ آخر بودم بالاخره زنگ آخر شد ...  (ادامه دارد) 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 8:10  توسط رضا  | 

و خدايي كه در اين نزديكي است

شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه او

فقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند

ديگري گفت:موافقم ..اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم

وقتي به قله رسيدند ، شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها

را پايين ببريد

شهسوار اولي گفت: مي بيني؟ بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم

ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد، هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 9:23  توسط رضا  | 

عكس عشق

ادامه تصاوير در ادامه مطلب (هر روز چند عكس جديد به اين گالري اضافه خواهد شد)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 7:55  توسط رضا  | 

sms هاي عاشقانه

عاقبت از عشق تو اهل كليسا مي شوم        مي كشم دست از مسلماني مسيحا مي شوم

آنقدر در كشتي عشقت نشينم همچو نوح      يا به عشقت مي رسم يا غرق دريا مي شوم

                                            ****************

اگه پرنده پرواز يادش بره  اگه شيرين فرهاد يادش بره دوستيت هرگز از يادم نميره

                                            ****************

برگ از درخت خسته مي شه پاييز بهونه است برف از آسمون خسته مي شه زمستون بهونه است دلم برات تنگ شده اس ام اس بهونه است

                                            ****************

شما به علت حمل مرام و داشتن صفا به حبس ابد در قلب من محكوم هستيد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 7:13  توسط رضا  | 

دلتنيگهاي من

اين مطالب رو فقط برا ي اين مي نويسم كه شايد يكم سبك تر بشم و از بار اين همه مشكل و رنجي كه كشيدم چيزي بادرد دل كردن كم بشه

همه چيز از پارسال همين آبان شروع شد باز هم مثل هميشه صبح از خواب بلند شدم صبحانه خوردم و اماده براي رفتن به مدرسه شدم در ضمن این رو هم بگم که من با چند تا از دوستام خيلي صميمي هستيم علاوه بر اینکه بعد از ظهر ها با هم می ریم بیرون صبح ها هم سر فلکه جمع می شیم و همدیگر رو ملاغات می کنیم خوب از حرف اصلی دور نشم مثل بقیه روز ها رفتم سر فلکه دوستانم هم طبق معمول اونجا بودند یکی از دوستانم به غول برو بچه ها تو کف یک دختر خانم مونده بود من هم که اون زمان یعنی دقیقا پارسال در چنین روزهایی یک بچه مثبت تمام عیار بودم بشدت از این کارش ناراحت شدم ازش دلگیر شدم چون من بچه مثبت جمعمون بودم و از این کارها اصلا خوشم نمی یومد ولی دوستم برای اینکه مثلا به اون دختر خانمی که افتاده بود دنبالش (دوستم افتاده بود دنبالش )نشون بده که چه دوستان خوبی داره از من خاست تا دنبالش برم و فقط همراهش باشم من اول قبول نکردم ولی خیلی اصرار کرد گفتم برم دیگه مگه چیه فقط قرار کنار دوستم راه برم گناه که نیست یک چند دقیقه ای صبر کردیم تا سرویس اون دختر خانم از راه برسه به محظ رسیدن سرویس تعداد زیادی دختر ازش پیاده شدند هر کدوم به یک مسیر می رفتن و دوستم گفت مثل اینکه امروز نیامده خوب رضا جان دستت درد نکنه که اومدی باشه فردا بریم مدرسمون دیر نشی کاری بامن نداری من هم  می خواستم خداحافظی کنم که دیدم قبل از حرکت سرویس یک دختر خانم دیگه هم ازش داره پیاده می شه به دوستم گفتم ببین شاید خودشه دوستم برگش گفت این  اره خودشه رضا من اون موقع از پشت سر دیدمش وقتی برگشت وقشنگ اومد پایین یک لحظه چشم تو چشم شدیم نمی دونم چرا حرارت بدن دو برابر شد کل اون فضا رو تیره می دیدم واون دختر رو رو نورانی دوستم گفت رضا بریم دیگه رفتش الان گمش می کنیم ها شاید باور نشه کرد ولی من اصلا نمی تونستم حرکت کنم به دوستم گفتم تو برو شرمنده من امروز حالم خوب نیست از فردا دنبالت میام خودم باورم نمی شد چی شده تا نیم ساعت گیج می زدم فکرش رو هم نمی تونستم بکنم که دانش اموز اول مدرسه از خونه بیاد بیرون و مدرسه نره  اون روز شاید برای اولین بار در تمام عمر تحصیلم مدرسه نرفتم تا ظهر توی خیابون ها بالا پایین می رفتم بعد هم رفتم خونه همه فهمیده بودند یک اتفاقی افتاده ولی نمی دونستن اون اتفاق چیه بعد از ظهر اون روز هم شاید اولین روزی بود که درسهای فردای مدرسه رو نمی خوندم و می رفتم بیرون اما این بار نه با دوستانم بلکه تنهایی هرچی به گوشیم زنگ می زدن جواب نمی دادم اصلا انگار نمی شنیدم که جواب بدم اون شب هم شاید دو یا سه ساعت بیشتر نخوابیدم تا اینکه دوباره فردا صبح شد...(ادامه دارد)

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 11:23  توسط رضا  |